زندگی من

 

 

 

 دوستان
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
عمریست تنهایم و در تنهایی نیز تنهایم
آیا تو آن گمشده ام هستی ؟؟؟
بی بی ستاره و روزانه هایش
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
من و ماهی کوچولوم
یک عاشقانه ی آرام
زندگی مشترک ما
نا گفته های گندم
دنیای خاطرات من
عادت می کنیم
زندگی سانی
عسل عسل تو
من و شوهرم
دختر باباش
آوای زندگی
روزنوشت
عسل تلخ
شالیزه
ستاره
مهربانو
دوسجون
مهر تابان
نگار خانوم
شاید امروز
آلیس در برره
لحظه های ناب
آسمون زندگی
روزهای ورونیکا
کلبه تنهایی من
روزهای زندگی من
دختری به نام تینا
روزهای پسران گلم
من و دوست جونم ...
خاطرات من و عشقولیم
نانازی بانو و آقا خرسی
کودک دوست داشتنی ما ، دانیال
آشیانه ی عشق من و آقای همسر
حرفهای کوچولو برای دلتنگی های بزرگ

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  

 

 

 

 دارم توی آشپزخونه  غذا درست می کنم . خیلی وقته به دل خودم غذا نپختم ... همیشه روغن کم می ریزم ، یا نمی ریزم . نمی ذارم غذا ته دیگ بشه ، سیب زمینی سرخ کرده ممنوع ، غذای سرخ کردنی ممنوع ، قرمه سبزی ؟ حرفشو نزن ! ولی الان بی خیالم . یه بار که هزار بار نمی شه . سیب زمینی ها رو می چینم  ته قابلمه ، و سبزی ها رو سرخ می کنم برای قرمه سبزی . امیر امروز زود اومده . می خواست استراحت کنه یه روز ، ولی بچه ها ، از ذوق این که بعد از مدتها این موقع روز تو خونه خودمون هستن ، دارن سر و صدا می کنن و امیر بیچاره رو کشوندن که بیا بازی ... دو ساعت طول کشید تا معلوم شه کی مامان باشه ، کی بابا ؟  همیشه پدرام دوست داره مامان باشه و پگاه کوتاه میاد . ولی این بار کوتاه نمی اومد ، تا این که پدرام قهر کرد و رفت و باز حرف ، حرف خودش شد ! و باز پدرام مامان بود و پگاه بابا ! چون امیر از اول اعلام کرده بود که بچه است ! صدای پدرام از پشت پرده ی اتاق پذیرایی میاد : "پارمیدا جان ؟ چشماتو ببند شامپو نره تو چشمات عزیزم !" بعد می گه : " علی جان ؟ من دارم بچه رو می فرستم بیرون ، حوله شو براش میاری ؟ " می بینم که پگاه رو تختی به دست می ره پشت پرده . صداشون می کنم برای ناهار ... ناراحتی از قیافه ی پگاه و پدرام می باره . بعد از ناهار ، به زور کتک و شصت تا قصه و من چشممو می بندم و هر کی زودتر خوابید برنده است و هر چه ترفند مادرانه و پدرانه بلد بودم ، می خوابن . میام تو اتاق و می گم : پارمیدا جان ؟ حالا باید تو رو بخوابونم ؟ :D   یه لبخند کوچولو میاد گوشه ی لبش و می گه : نمی دونی که . بیچاره ام کردن ... منو برده بودن حموم . پدرام یه جوراب که نمی دونم از کجا آورده بود ، کرده بود تو دستش ، می مالیدش به سر و صورت من ، منی که نمی ذارم تو دست به صورتم بزنی . ژل زده بودم به موهام ، سر شامپو زدن ، همه ی موهامو کَند . بدبخت شدم ... می گم : مجبور بودی بچه بشی ؟ می گه : تو نمی دونی ... نقش بچه از همه تو بازی کمتره . فقط باید ببینه مامان باباش چی می گن !

اینم از یه روز تعطیل ما !

 

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

یک روز شلوووووووووووووووووووووووووووووووووووغ کاری

یه روز کاری وحشتناک رو پشت سر گذاشتی . از 7 صبح با مشتری سر و کله زدی ، خانم همکارت با شوهرش دعوا کرده و از صبح داره غر غر می کنه و به مادر خواهرش زنگ می زنه و گریه می کنه ، اگه یه فکس میاد ، خودت می ری شماره اش می کنی و برای رئیست ! می خونی ، همکار به گریه ادامه می ده و به بخت بدش لعنت می فرسته که چرا یک ماه از زندگی مشترکش نگذشته ، همش کارشون شده دعوا ، سکوت می کنی ...

می ری وضو می گیری تا نماز بخونی ، سر نماز از بس تلفن ها زنگ می زنه و خانم همکار غرق حرف زدن با خط های دیگه است ، تو نمی فهمی چند رکعت خوندی . سلام می دی و می پری سرکار . از بس به مانیتورت زل زدی ، اشک از چشمات میاد و به حواس پرتی ات لعنت می فرستی که چرا دقیقا توی این روز شلوغ کاری ، عینکت یادت رفته ...

وسط این همه کارو شلوغی ، کافیه جناب مدیر زنگ بزنه و بگه داره میاد بازدید ... گیرم مدیرت شوهرت باشه ، ولی وقتی می خواد بیاد ازت گزارش کار بگیره ، اون قدر جدی هست که نتونی زیرسبیلی اشتباهاتتو رد کنی . تازه ، بعدش ، نصفه شب وقتی می خوای خستگی هات رو زیر پتوی گلبافتت جا بذاری ، بحث و نصیحت راجع به مدیریت شروع می شه و فرداش ، یه پیک میاد دم شرکت و یه بغل کتاب مدیریتی می ریزه جلوت ، بعدش هم یه تلفن از آقای مدیر ، یا همون همسر گرامی ، که می گه : مواقع بیکاریت ، به جای خاله زنک بازی ، بشین این کتابها رو بخون ، که یه چیزی یاد بگیری ، و حتما شب ، ازت می پرسه چی خوندی و اگر بگی وقت نداشتی ، می گه : تو کارمند گرفتی که خودت تلفن ها رو جواب بدی ؟ و نمی تونی بهش بگی : همکارم یک ماه که از عروسی اش گذشته ، با شوهرش دعوا کرده و اوضاع روحی خوبی نداره . چون اون آدم ها رو ، موقع کار یه آدم آهنی می بینه ، که احساس ندارن ، برعکس تو ، که فقط احساسات آدم ها برات مهمه ...

با این حال ، به خانم مستخدم می گی که همه جا رو تمیز کنه ، می پرسه چای دم کنم که می گی : آقای مهندس روزه است ! و ته دلت افتخار میکنی به این که بالاخره همسرت ، کمی هم مثل تو عمل کرده ، گیرم تا شب قبل از ماه رمضون ، داشته مش*روب می خورده ولی بازم مهم نیست ...

جناب مدیر ، با اون کیف دستی اش ، در حالی که سرش رو پایین انداخته ، وارد می شه . می ره می شینه پشت میزش ، که روش پر از ورقه هاییه که گفته : " بذارین رو میز خودم میام امضاشون می کنم " عینکش رو از تو کیفش در میاره و دنبال یه چیز دیگه تو کیفش می گرده . وقتی جعبه ی عینکتو می گیره طرفت می گه : صبح ، روی عسلی جاش گذاشته بودی ... می خوای بپری و بغلش کنی ... که این همه به فکرته . و می فهمی امروز ، همه ی کار و زندگی رو ول کرده و اومده این جا ، تا عینکت رو بهت بده ، گیرم چند تا برگه هم امضا کنه ... می ری توی اتاقت می شینی ...

موقع حساب کتابها که می رسه ، و می ری پیشش و با هم سرو کله می زنید و از تو اصرار و از اون انکار که این هزینه اضافیه و چرا با فلان مشتری ، فلان چیز رو با فلان مشتری چرا این قدر حساب کردی ؟ اصلا گذر زمان رو متوجه نمی شی تا این که خانم همکار می یاد می گه : با اجازه تون ، من مرخص شم ... سرتون رو بالا میارین و دوتایی می گید : خسته نباشید ...

همه ی کارها که تموم می شه ، داری از خستگی وا می ری . می ری توی اتاقت روی صندلی می شینی و دستاتو میاری عقب و به خودت کش و قوس می دی و خستگی در می کنی که می بینی جلوی در وایساده ! می گه : عالی بود عزیزم . خسته نباشی . میاد و شونه هاتو می ماله و می شه همون شوهری که بود ، نه همین مدیری که هست ... تا تو در و پیکر شرمکتو قفل کنی ، اون می ره ماشین رو روشن می کنه و این بار با هم می رید به محل قرار : رستوران سنتی نزدیک خونه ی مادرشوهری . افطار می کنید و می رین دنبال فرزندانی که حالا مطمئنید طاقتشون تموم شده و منتظرن تا شما برید دنبالشون و ببریدشون خونه ...

 

 

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

ممنونم ...

 

ازت ممنونم که هر وقت می خوایم سوار ماشین بشیم ، اول درو باز می کنی تا من بشینم ، بعد درو می بندی و خودت سوار می شی . این جوری همیشه حس می کنم مثل عروس هام ...

ازت ممنونم وقتی داری با تلفن حرف می زنی و من سرمو می ذارم روی پات ، با موهام بازی می کنی . آخه این جوری خیلی دوست دارم .

ازت ممنونم که وقتی دیدی بیشتر از همیشه دارم تو کارهای خونه غرق می شم ، منو فرستادی سرکار و بهم مسئولیت دادی تا نشم یه زن دور از اجتماع .

ممنونم وقتی می رم حموم ، حوله مو از روی حوله خشک کن برمی داری و نگه می داری تا بپوشمش ، این جوری همیشه یاد مامانم می افتم که زمستونا حوله مو روی شوفاژ گرم می کرد تا من از حموم بیام ...

ممنونم از این که وقتی غذا شور می شه ، و پگاه داره غر می زنه ، یه جوری وانمود می کنی که غذا خوشمزه است و به روی خودت نمیاری و اون فکر می کنه اشتباه کرده !

ازت ممنونم که یادت می مونه و دو شب در میون گوشی مو می زنی توی شارژ تا خاموش نشه ، این یعنی به من توجه می کنی . ممنونم که یادت می مونه  ریملم تموم شده ، ممنونم که وقتی می دونی آینه ی توی کیفم شکسته ، برام یه آینه می خری ، اونم قرمززززز ! ازت ممنونم که وقتی زل می زنی توی چشمام و می بینی یه تار ابروم در اومده ، موچین رو برمی داری و ابرومو برمی داری و مدام غر نمی زنی : یه آرایشگاه هم برو !

ازت ممنونم که هر وقت صبح ها بهم زنگ می زنی می پرسی : صبحانه خوردی ؟ و وقتی می گم : نه ، می گی ، ضعف می کنی عزیزم . یه چیزی بخور . این برام یه دنیا ارزش داره .

ازت ممنونم که موقع رانندگی ازم ایراد نمی گیری و با آرامش می شینی تا اون جوری که خودم می خوام تصمیم بگیرم .

ازت ممنونم که به خاطر من ، داری ماه رمضون روزه می گیری ، هر چند می دونم که خودت اعتقادی به روزه گرفتن نداری ، ولی منو نفی هم نمی کنی .

ازت ممنونم که هیچ وقت تنهایی لباس و عطر نمی خری و همیشه منو با خودت می بری ، نکنه از لباسهات خوشم نیاد .

ازت ممنونم که به همه ی شک و تردیدهای من جواب می دی و برطرفشون می کنی .

ازت ممنونم که شبا آغوشتو برام باز می کنی تا آروم بگیرم ...

منو ببخش که دائم شک می کنم ، منو ببخش که این روزها زیاد نمی تونم بهت توجه کنم ، منو ببخش به جای این که لباس هاتو خودم اتو کنم ، می فرستمشون خشک شویی .

منو ببخش که همیشه وقت رانندگی کردن تو ، وقتی یه ذره تند می ری داد می زنم . نمی دونم چرا این روزها این قدر از مردن می ترسم ؟

ازت ممنونم ...

 

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

 

مشاهده یادداشت خصوصی

یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

حرف راست رو از بچه ...

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

لوازم آرایش

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

ما و جومونگ !

مشاهده یادداشت خصوصی

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

کمک !!

قراره سه شنبه بریم خواستگاری برای برادرشوهری !!! نمی دونم ،‌اصلا نیازی هست که ما باهاشون بریم یا نه ؟؟؟ من می گم مثل لشگر کشی می شه که 6 نفر پاشیم بریم خواستگاری ... جالب این جاست که من و امیـ.ر هیچ کدوممون اطلاع دقیقی در مورد این رسم و رسومات نداریم . من حتی نمی دونم چی باید بپوشم ؟ باید با مانتو شلوار بشینم ؟ لباس اسپرت بپوشم ؟ دامن یا شلوار ؟ نمی دونم اون جا باید حرف بزنیم یا نه ؟ امیـ.ر که هی داره بهانه میاره که نیاد . می دونم از این مراسم خوشش نمیاد . ولی کاریش نمی شه کرد ... تو رو خدا کمک ... بگید باید چی پوشید ؟؟؟ و چی گفت و چی کار کرد ؟؟؟

لازم به ذکر است که عروس محترمه ، اصرار زیادی کردن که حتما باید برادر و زن برادر خواستگار ( یعنی ما ) بیایم ... دقیقا نمی دونم اصرارش برای چی بوده ؟ شاید از همین الان می خواد جو رقابت راه بندازه و بخواد منو با خودش مقایسه کنه و این روزها به شدت برای این جور کارها بی حوصله ام و از شرایط آرمانی ام خیلی دور شدم ...

دعا کنین ایران گل بزنه ، وگرنه گلوی امیـ.ر جان از شدت داد و فحش هایی که داره به همه می ده ، در آستانه ی پاره شدن قرار خواهد گرفت !!!

نکته : اگر براتون پسورد نذاشتم ، برام ایمیل آدرس بذارین ... وبلاگا گاهی قسمت نظراتشون مشکل دارن ...

شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

 

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 

نمیدونم چمه ...

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
 
 
موضوعات

 

صفحات وبلاگ